تبليغاتX
سلام خوش آمدید
یاد داشت های یک خبرنگار
 
مروری بر رسانه ها
 

زندگى پندارى

يكى از موانع سير انسان به سوى خدا، پندارگرايى و گمان باطل است; چنانكه ازمهمترين علل و اسباب طهارت روح و صعود آن به سوى حق، معرفت صحيح‏است. فرق عارف با پندارگراى غافل در اين است كه عارف، خود را درمشهد و محضر خداى عليم قدير حكيم مى‏يابد، چنانكه هر موجودى را مظهراومى‏داند و پندارگراى غافل، خود را غايب از او مى‏پندارد، چنانكه هر موجودى را مستقل مى‏پندارد. هر كس بر اساس معرفت‏يا گمان خود، سود يا زيانى مى‏برد. قرآن كريم در ستايش مؤمن عارف مى‏گويد: او خود را در مشهد خداى عليم قدير حكيم مى‏يابد و اهل مراقبت و محاسبت است، ولى در وصف غافل مى‏گويد: او فاقد همه اين كمالهاست و با گمان و پندار زندگى مى‏كند و در پندار خود، مدفون است.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 11:49  توسط  حبیب الله رضایی  | 

يار در خانه و ...

 

كسى از خدا گنج بى‏رنج خواست . بسى التجا كرد و دعا خواند و اشك ريخت. شبى در خواب ديد كه فرشته‏اى به او مى‏گويد: ((فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بايست و رو جانب مشرق كن . تيرى در كمان بگذار و بينداز. هر جا تير افتد، آن جا گنج است . ))
از خواب برخاست و چنان كرد كه در خواب ديده بود؛ اما گنجى نيافت. خبر به پادشاه رسيد . او نيز تيراندازانى گمارد تا تير به مشرق اندازند و هر جا تيرها مى‏افتاد، مى‏كندند؛ باز گنجى يافت نشد.
مرد فقير به خانه آمد و به درگاه خدا ناليد كه (( پس از عمرى، مرا گنجى نمودى، اما باز ندادى . گنج نيافتم و رسواى شهر نيز شدم .)) خوابيد و دوباره همان فرشته را به خواب ديد .
گفت: آنچه گفتى به جا آوردم، اما گنج نيافتم.
فرشته گفت: (( نه؛ آنچه ما گفتيم به جا نياوردى . آنچه خود پنداشتى، كردى . ما گفتيم كه تير در كمان بگذار، نگفتيم كمان را بكش . اگر تير در كمان مى‏گذاشتى و رها مى‏كردى، تير پيش پاى تو مى‏افتاد و تو گنج را زير پاى خود مى‏يافتى .))
صبح برخاست و اين بار همان كرد كه در خواب به او الهام شده بود. گنج يافت و دانست كه هر چه از خير و نيكى است، نزديك است و مردمان بى‏سبب به راه‏هاى دور مى‏روند تا خيرى كسب كنند يا توشه‏اى براى آخرت بيندوزند
.

 - برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر ششم .
  نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 2:47  توسط  حبیب الله رضایی  | 

 

 آيا قوانين پيشرفته بشرى مى تواند كمال بشرى را تامين كند؟


برخى مى گويند: بشر در طول تاريخ خود با تجربياتى كه كسب كرده مى تواند به نقطه اى برسد كه با قوانين پيشرفته اى كه وضع مى كند سعادت بشر را تاءمين نمايد؛ زيرا مشكلات را به خوبى شناخته و در راه حل هايى كه براى آنها ارائه مى كند مى تواند به موفقيت نهايى برسد.


اما؛

1- بشر بدون كمك از وحى و عالم غيب نمى تواند مصالح واقعى و حقيقى خود را درك كند و در نتيجه نمى تواند راهكارهاى اسلامى را براى خود ارائه دهد.


2- مصالح گروهى يا شخصى در بسيارى از مواقع مانع تدوين قانون جامع است و اين كار تنها از كسانى برمى آيد كه از مقام عصمت برخوردار باشند.


3- از آن جهت كه اختلاف سليقه ها و برداشت ها وجود دارد ، لذا رسيدن به وحدت قانونى امكان پذير نيست .



  نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 19:16  توسط  حبیب الله رضایی  | 

حقيقت انتظار چيست ؟



انتظار ، كيفيتى روحى است كه موجب به وجود آمدن حالت آمادگى است براى آنچه انتظار دارند ، و ضد آن ياءس و نااميدى است هر چه انتظار بيشتر باشد آمادگى بيشتر است .اگر انسان مسافرى داشته باشد كه چشم به راه آمدن او است هر چه زمان رسيدن او نزديك تر گردد آمادگى براى آمدنش فزونى مى يابد. حالت انتظار ، گاهى به پايه اى مى رسد كه خواب را از چشم مى گيرد چنان كه درجات انتظار از اين نظر تفاوت مى كند ، همچنين از نظر حب و دوستى نسبت به آنچه را انتظار دارد تفاوت دارد. هر چه عشق به (( منتظر )) افزون باشد آمادگى براى فرارسيدن محبوب افزون مى گردد و دير آمدن و فراق محبوب دردناك مى گردد ، تا بدانجا كه انسان منتظر از خود بى خود مى شود و دردها و سختى هاى دردآور و مشكلات سخت خود را در راه محبوب حس نمى كند.

  نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 17:49  توسط  حبیب الله رضایی  | 

 

امر به معروف عارفانه

 

معروف بن فيروز كرخى، مشهور به  معروف كرخى ، از زاهدان و صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله  كرخ  بغداد بود و به دست امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) توبه كرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد .به نيكوكارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت.
نقل است كه روزى با جمعى مى‏رفت. جماعتى از جوانان فاسد و گنه كار را ديدند . وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند
 :
يا شيخ دعا كن تا خداوند اين جوانان را كه در فساد غرق‏اند، در دجله غرق كند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .
معروف كرخى گفت:
. دست‏هاى خود را بالا بريد تا دعا كنم و آمين گوييد . ياران دست‏هاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه كار، آمين گويند . شيخ گفت: .
الهى!چنان كه اين جوانان را در اين جهان، عيش و خوشى دادى، در آن جهان نيز در عيش و خوشى در آر.
اصحاب حيرت كردند و گفتند:
 يا شيخ!اين چه دعايى است كه مى‏كنى؛ ما سر آن را ندانيم . گفت:  
 بايستيد تا بر شما آشكار شود.
چون گذر جوانان بزه كار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام‏هاى شراب را شكستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه كردند.
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت:
  دعاى من در حق آنان، مستجاب شد . اگر بر همين توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان، تأمين است و تضمين. آيا اين بهتر از آن نبود كه شما مى‏خواستيد؟  

برگرفته از: گزيده تذكرة الاولياء، استعلامى، ص 216 .

  نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 1:17  توسط  حبیب الله رضایی  | 

نيك خويان

 

 

اويس قرنى از كوچه‏اى مى‏گذشت و كودكان بر او سنگ مى‏انداختند . مى‏گفت: بارى اگر سنگ مى‏اندازيد، سنگ‏هاى خرد اندازيد تا پاى من شكسته نشود كه بر پاى ناسالم نماز نمى‏توانم خواند.
كسى، جوانمردى را دشنام مى‏داد و با او مى‏رفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزديك قبيله خويش رسيد، بايستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت: اگر باز دشنامى مانده است، همين جا بگو كه اگر قوم من بشنوند، تو را مى‏رنجانند .
ابراهيم ادهم را كسى زد و سر او شكست . ابراهيم، او را دعا گفت . او را گفتند: كسى را دعا مى‏گويى كه از او به تو جراحت رسيده است!؟ گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب مى‏رسد و چون نصيب من از او خير است، نخواستم بهره او از من جز نيكى باشد؛ پس دعايش گفتم .

 برگرفته از: كيمياى سعادت، ج 2، ص 26 -25 .

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 22:43  توسط  حبیب الله رضایی  | 

 

داستان های پند آموز

 

داستان نصوح و توبه آن  

مقام سادات

به مادرم قول داده ام که دروغ نگویم  

دانه دادن به پرندگان  

غیر من پروردگاری ندارد 

من صد سال او را روزی دادم تو تحمل یک ساعت او را نداشتی ؟ 

تمام اعضای بدنم عاشق تو است  

قرض دادن به علی (ع) 

نمک خوردن و نمکدان شکستن

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 9:51  توسط  حبیب الله رضایی  | 

شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مى‏گذشت . چاه خانه‏اى را تخليه مى‏كردند . كارگران با مشك و خيك، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مى‏كشيدند و در گوشه‏اى مى‏ريختند . شاگردان شيخ، خود را كنار مى‏كشيدند و لباس خود را جمع مى‏كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى‏گريختند . ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت: بايستيد تا بگويم اين نجاسات، به زبان حال، با ما چه مى‏گويند . مى‏گويند: " ما همان طعام‏هاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمت‏هاى گزاف مى‏خريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى‏كرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى‏كرديد. ما را كه طعام‏هايى خوش طعم و بو بوديم، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم، به رنگ و بوى شما در آمديم . حال از ما مى‏گريزيد؟!بر ما است كه از شما بگريزيم ."  

منبع  : کتاب اسرار التوحيد، ص 199 .
  نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 18:10  توسط  حبیب الله رضایی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM