تبليغاتX
سلام بر شما خوش آمدید
یاد داشت های یک خبرنگار - مقام والدین
 
مروری بر رسانه ها
 

چند روز دیگر روز ولادت  با سعادت حضرت زهرا (س) است , مسلمانان از این روز به عنوان روز زن  وروز مادر تجلیل می کنند. در باره زن و جایگاه آن در فرهنگ مسلمانان که این روز ها برای برخی ها تبدیل به یک معضل شده اگر عمری بود در آینده (  هشتم مارچ )  به اندازه توان خودم می نویسم . امروز می خواهم در باره مقام والدین به خصوص مادر ,  در اسلام با استفاده از یک آیه و یک حدیث و چند داستان ,  بنویسم . خداوند والدین رفته ما وشمارا رحمت وآنان که در قید حیات هستند سلامتی عنایت نماید.

خداند (ج) درقرآن شریف می فرماید ؛ فلا تقل لهما اف و لاتنهر هما " به پدر و مادر حتى اف نگوئيد و نهيب نزنيد" .حال چه رسد به نافرمانی و حوادث که این روز در برخی از خانواد ها با آن مواجه هستیم.
همچنا رسول خدا (ص)گفته است "  نيكى به پدر و مادر از نماز و حج و عمره و جهاد در راه خدا برتر است." در حدیث دیگری از رسول خدا روایت شده است که " بهشت زیر پای مادران است " .
کرچند در این رابطه احادث فراوان از معصومین دیگر نیز وجود دارد ولی فکر می کنم با این آیه شریف و دوحدیث مبارک ,  به عمق اهمیت مقام والدین از نظر دین مبین اسلام آشنا شدیم  و  این نکته را یاد آوری نمایم که به گفته دانشمندان اسلامی , در قرآن بعد از توحيد، خداوند موضوع نيكى به پدر و مادر را متذكر شده است  .

با توجه به نكات فوق هر نوع آزردن پدر و مادر حرام و احترام و نيكى نسبت به آنان واجب است . كسانى كه بخاطر جوانى , نا آگاهی يا احساساتى شدن , احيانا  پدر و مادر را شان آزرده اند، بايد رضايتشان را جلب كنند كه عدم رضايت آنان موجب عواقب سوء دنیوی و  اخروى  می گردد. در آخرت اگر براى هر گناهی يك در جهنم باز شود براى كسى كه سبب اذیت و آزار پدر و مادر شان شده اند. بقول پيامبر (ص) : دو در جهنم باز مى شود.
                                                   
رضايت مادر

 

رسول خدا (ص)  بر بالين جوانى كه در حال مرگ بود، حاضر شد و فرمود: اى جوان كلمه توحيد (لا اله الا الله ) را بر زبان بياور. جوان زبانش بند آمده بود و قادر به اداى توحيد نبود.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به حاضرين فرمود: آيا مادر اين جوان در اينجا حاضر است ؟ زنى كه در بالاى سر جوان ايستاده بود گفت : آرى ، من مادر او هستم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا تو از فرزندت راضى و خشنود هستى ؟ گفت : نه ، من مدت شش سال است كه با او حرف نزده ام .
فرمود: اى زن او را حلال كن و از او راضى باش ! گفت براى رضايت خاطر شما او را حلال كردم ، خداوند از او راضى باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رو به آن جوان نمود و كلمه توحيد را به او تلقين نمود. جوان بعد از رضايت مادر زبانش باز شد و به يگانگى خدا اقرار كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى جوان چه مى بينى ؟ گفت : مردى بسيار زشت و بدبو را مشاهده مى كنم و اكنون گلوى مرا گرفته است . پيامبر دعائى به او آموخت , جوان آن  دعا را  خواند؛ سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: اكنون چه مى بينى ؟ گفت : اكنون مردى (ملكى ) را مى بينم كه صورتى سفيد و زيبا و پيكرى خوشبو و لباسى زيبا بر تن دارد و با من خوش ‍ رفتارى مى كند .بعد از دنيا رحلت كرد.
                            
همنشين حضرت موسى (ع)

 

روزى حضرت موسى عليه السلام در ضمن مناجات به پروردگار عرض كرد: خدايا مى خواهم همنشينى را كه در بهشت دارم ببينم كه چگونه شخصى است !
جبرئيل بر او نازل شد و گفت : يا موسى (ع)  قصابى كه در فلان محل است همنشين تو است . حضرت موسى به درب دكان قصاب آمد ، ديد جوانى شبيه شبگردان مشغول فروختن گوشت است. شب كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و به سوى منزل روان گرديد.
موسى عليه السلام از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت : مهمان نمى خواهى ؟
گفت : بفرمائيد، موسى عليه السلام را به درون خانه برد. حضرت ديد جوان غذائى تهيه نمود، آنگاه زنبيلى از طبقه فوقانى به زير آورد، پيرزنى كهنسال را از درون زنبيل بيرون آورد و او را شستشو داد، غذا را با دست خويش به او خورانيد.
موقعى كه خواست زنبيل را به جاى اول بياويزد پيرزن كلماتى كه مفهوم نمى شد ادا نمود؛ بعد جوان براى حضرت موسى عليه السلام غذا آورد و خوردند.
موسى عليه السلام سوال كرد حكايت تو با اين پيرزن چگونه است ؟ عرض  كرد: اين پيرزن مادر من است ، چون وضع مادى ام خوب نيست كه كنيزى برايش بخرم خودم او را خدمت مى كنم .
پرسيد: آن كلماتى كه به زبان جارى كرد چه بود؟ گفت : هر وقت او را شستشو مى دهم و غذا به او مى خورانم مى گويد: خدا ترا ببخشد و همنشين و هم درجه حضرت موسى در بهشت كند. موسى عليه السلام فرمود: اى جوان بشارت مى دهم به تو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانيده است ، جبرئيل به من خبر داد كه در بهشت تو همنشين من هستى.
                                              جریح عابد

 

در بنى اسرائيل عابدى بود كه او را " جريح" مى گفتند در صومعه خود عبادت خدا مى كرد.  روزى مادرش به نزد او آمد در وقتى كه نماز مى خواند، او جواب مادر را نگفت . با ر دوم مادر آمد و او جواب نگفت . بار سوم مادر آمد و او را خواند جواب نشنيد. مادر گفت؛ از خداى مى خواهم ترا يارى نكند!

روز ديگر زن زناكارى نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت : اين بچه را از جريح بهم رسانيده ام .مردم گفتند: آن كسى كه مردم را به زنا ملامت مى كرد خود زنا كرد. پادشاه امر كرد وى را به دار آويزند.
مادر جريح آمد و سيلى بر روى خود مى زد. جريح گفت : ساكت باش از نفرين تو به اين بلا مبتلا شده ام .
مردم گفتند: اى جريح از كجا بدانيم كه راست مى گوئى ؟ گفت : طفل را بياوريد، چون آوردند دعا كرد و از طفل پرسيد پدر تو كيست ؟ آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : از فلان قبيله ، فلان چوپان پدرم است .
جريح بعد از اين قضيه از مرگ نجات پيدا كرد و سوگند خورد كه هيچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت كند.

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت 0:38  توسط  حبیب الله رضایی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM